X
تبلیغات
رایتل
من و اون
ماجراهای من و اون
آرشیو
یکشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1385
تولد و ...
جشن کوچیکم تموم شده بود و همه داشتن میرفتن و یکی یکی خداحافظی میکردن و تنهام میگذاشتن ( البته برای یه مدت کوتاه) و آرزو میکردن که 120 سال دیگه دوباره این اتفاق بیافته میدونستم که 120 سال دیگه یا هر چند سال دیگه اونها برای همیشه من و تنها میگذارند دوستایی که جزء با ارزش ترین چیزاسن که من دارم ، هم خوشحال بودم هم ناراحت ناراحت از اینکه دوستام میرفتم و خوشحال از اینکه یه شب به یاد موندنی رو برای من ساختن و شاید تونستم در حد یه لبخند خوشحالشون کنم . همه میرفتن و فکر میکردن که تموم شده در صورتی که من هنوز منتظر بودم ...

از رفتن همه بیشتر از 10 دقیقه نگذشته بود که اون اومد (میدونستم که زیاد نمیمونه) دیدمش و بهم لبخند زد یه لبخند کامل و اومد بالا... با هم دست دادیم و بهم گفت:«مبارکه، مهمونات رفتن؟» با سر تائید کردم و چیزی نگفتم ، گفت:« خسته نباشی!» منم گفتم :« مرسی و ممنون که اومدی» گفت:« خواهش میکنم ، وظیفم بود.» منم خندیدم و راهنماییش کردم که بشینه کناره یه میزی که کناره میزه مخصوص خودمون بود وقتی داشت میشست گفت : « امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه...» ، گفتم : « منم امیدوارم همینطور بوده باشه...» یه حسی داشتم ، انگار شب من و اون داشت شروع میشد...

گفت :« خوب! خوش گذشت؟ » جواب دادم :« بـــــلــــه، عالی بود. برای من باور نکردنی بود در عین حال باید به بچه ها خوش گذشته باشه نه من ولی خوب یه چند وقتی بود که توی قسمت خاطره های خوشم چیزه خاصی ننوشته بودم بازم امیدوارم برا اونها هم همینطور بوده باشه...»

خندید و گفت :« حالا کادو چی گرفتی؟ » دست خودم نبود و با هیجان گفتم : « باورت نمیشه ! واقعاً خجالتم دادن نمیدونستم چجوری ازشون تشکر کنم . میدونی واقعاً بعضی وقتا کلماتم نمیتونن هیچ کمکی برای بیان کامل احساست بهت بکنن میتونی بگی "واقعاً ممنونم ، شرمندم کردین و ..." ولی این اوج احساس تو رو تو اون لحظه بیان نمیکنه...» با سر چند بار تائید کرد و گفت : « برای خودم اتفاق افتاده ، میدونم چی میگی...»

شروع کرد به وول خوردن و یکم خم شد تا در کیفش رو باز کنه و زیر لب گفت : « خوب حالا کادوی من ...» مغزم داشت همه جا میرفت ، یعنی اون چی میتونست برام گرفته باشه ، مثل بقیه از اون هم انتظار نداشتم و ...

چند ثانیه بیشتر طول نکشید ، سرش رو بلند کرد انگار پیداش کرده بود ولی درش نیورد بعد بهم گفت :« خـــوب هدیه من!» من نمیتونستم چیزی بگم فقط منتظر موندم تا اون ادامه داد :« کادوی من هنوز نرسیده یعنی آماده نیست...» با خودم گفتم پس اون تو داشت دنبال چی می گشت ؟ فکر نمیکنم که چیزی نباشه، حتماً... اون دوباره ادامه داد :« خودتی که باید آمادش کنی خودتی که تصمیم میگیری کی آمادش کنی ، خودتی که تصمیم میگیری کجا آمادش کنی ...» تقریباً دیگه واقعاً عجیب به نظر میاومد چه هدیه ای که خودم باید برا خودم آمادش میکردم؟

دستش رو برد توی کیفش و یه جعبه تقریباً قرمز و دراز و باریک با یه روبان پاپیونی سبز رو آورد بیرون و گذاشت روی میز گفت :« بفرمائین ، قابلی نداره...» بازم به نظر عجیب رسید .. دستم رو دراز کردم و آوردمش جلو بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنم ... درش از بالا بلند میشد ، برش داشتم و دیدم توش پنبه است ازینایی که زیر اونچیزی میذلرن که میخوان بگذارن توی جعبه... بازم نگاه کردم یعنی یه جعبه خالی یه جعبه پر از .. مثل هدیه اون بچه کوچولو برا باباش؟!... نه نه نه واااااای اون جعبه خالی نبود لای پنبه ها یه دونه های کوچولی گذاشته بود یه دونه های کوچولویی شایدم اینقدر ها هم کوچولو نبودم و من از روی هیجان نتونسته بودم ببینمشون... دست بردم و یکیشون رو برداشتم و نگاه کردم.

گفت:« حدس میزنی چی باشه ؟ » گفتم :« لابد یه چیزی مثل لوبیای سحر آمیز .. نه؟ » زد زیره خنده گفت :« ای.. سحر آمیز هست ولی لوبیا نیست... این ها بذرهای گل رُز اند...» حالتش سریع تغییر کرد و ادامه داد :« بذر گل رز ، به چند دلیل به نظرم خیلی بهتر از خود رز اومد البته برای هدیه تولد. راستش مدتی به این فکر میکنم که بهترین هدیه ای که میتونم بهت بدم که بعد از آخرین لحظه بودنت اینجا ، منظورم این عالم ، به دردت بخوره و اون موقع زنده بشه چیه؟ ( این رو که گفت حس کردم تمام بدنم ریز لرزید حسی که یاد مرگ با خودش میاره...) ... چیه که چند روزیم که شده کنارت بمونه حتی یه لحظه هم ترکت نکنه؟ چیه که اون موقع که همه باهات خدافظی میکنن و میرن و حتی صدات رو نمیشنون تازه شروع میکنه بهت نزدیک میشه و یه مدت از تنهاییت کم میکنه ؟ و چیه که من رو برات اون موقعی که باید جاودانه میکنه؟ هیچی به نظرم بهتر از بذر های گل رز نیومد هیچ چیزی به نظرم نمیتونست همه این کارا رو انجام بده بجز ... » با خودم گفتم فقط کافیه توی دستم باشن اون موقع است که میتونم بگم روی اون ها خاک میریزن نه روی چیزی که خودش از خاک... بغض همه وجودم رو گرفته بود ، هیچی نمیتونستم بگم ، اون واقعاً ...

یه مکثی کرد و ادامه داد : « ولی خوب اون ها فقط برای اونجا آفریده نشدن میتونی توی هر لحظه ای از زندگیت یکی یا چند تاشون رو سبز کنی و توی بزرگ شدنشون توی سختی بیرون اومدنشون ، تو لحظه شیرین غنچه دادنشون و اتفاق قشنگ شکفتنشون شریک بشی و میتونی کنارشون بشینی تا از کنارت برن ، توی این مدت زیباییشون و بوشون همش برات یاد آور خاطرات میشه و همش من رو بیادت میندازه ...»

تبر شکوندن اون بغض چیزی جز یه قطره اشک نبود ، اشکی که هر لحظه منتظر رفتنش بودم ولی انگار اشکه هم مثل من داشت به حرفای اون گوش میکرد و لذت میبرد تا بالاخره با تموم شدن حرفای اون ، اشکه هم ...

اون دونه رو برگردوندم سر جاش و در جعبه رو بستم ، یاده حرف خودم افتادم که "واقعاً بعضی وقتا کلماتم..." و فقط گفتم : « واقعاً ممنونم ، شرمندم کردی... » ولی این همه احساسم نبود تصمیم گرفتم هیچ وقت هدف بذرهای گل رز رو فراموش نکنم و موقع مناسب رو برای سبز کردنشون کشف کنم ، به لذت بخش بودن در اومدن اونها فکر کردم و... و این یکی از بهترین لذت هاست...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 8988


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها