X
تبلیغات
رایتل
من و اون
ماجراهای من و اون
آرشیو
شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1385
غیر ممکن ها
گفت : “ خوب سفر چطور بود؟ خوش گذشت؟ “ روبروش نشسته بودم و ذل زده بودم توی چشماش وقتی این سوال رو پرسید همه تصاویر توی ذهنم مرور شد ، با تمام جزئیات ، ناخودآگاه اشک توی چشمام حلقه زد ، دیگه چشماش رو نمیدیدم اون کاملاً تار شده بود ، اشکام دیگه تحملم رو نداشتن و باید میرفتن منم جلوشونو نگرفتم و ...، وقتی رفتن دوباره اون واضح شد ... حالا دیگه داشت با تعجب نگاهم میکرد ، گفتم : “ یکی از بهترین سفرهام بود ، جالبه که اصلاً دوست نداشتم برم ولی خوب هیچی بی حکمت نیست ، حالا واقعاً شکر میکنم. اتفاقی برام افتاد که مثل یه افسانه باور نکردنی و مثل یه رویا دور از دسترس و مثل ... “ تمام گلوم درد میکرد و صدام خش داشت و همه بخاطر بغضی بود که داشتم و هیچ کاریش نمیتونستم بکنم آخه اون اتفاق فقط یه اتفاق ساده نبود یه حادثه خالی نبود ...

گفت :” منتظرم که برام تعریف کنی...” منم با اشتیاق تمام شروع کردم به تعریف کردن :”” بعد از ظهر داشتم با خواهرم برمیگشتیم به طرف ویلامون توی راه یه دسته دختر و پسرای کوچولو رو دیدیم که داشتن کنار خیابون راه میرفتن البته 2 ، 3 تا خانومم اسکورتشون میکردن . 2تاشون توجهم رو جلب کردن ، یه دختر و پسر کوچولو و بامزه که دستای همدیگرو گرفته بودن و یه خورده عقب تر از جمع حرکت میکردن، خیلی آروم و خجالتی به نظر میرسیدن ، حدس زدم باید از مهدکودکی ، مدرسه ای چیزی اومده باشن.

اون 2 تا من و به طرف خودشون جذب میکردن منم تحمل نکردم و به خواهرم گفتم بریم ببینیم که این فسقلیا از کجا اومدن؟ (فکر میکنم میدونی که رابطه من با بچه های فینگیلی چجوریِ؟ ( لبخند زد و با سر تائید کرد

رفتیم طرفشون و شروع کردیم کنارشون راه رفتن ، متوجه حضورمون شدن و یه نگاهی ازون پایین بهمون انداختن ولی بعدش انگار هیچ اتفاقی نیفتاده به راهشون ادامه دادن ... بهشون نگاه کردم و گفتم :” اسمتون چیه کوچولوا ؟ “

پسره دوباره بهم نگاه کرد و گفت:” سعید” دیدم دختر کوچولوِ هیچی نگفت منم گفتم :” شما چی خانوم کوچولو؟ “ چند ثانیه به سکوت گذشت بعد گفت :“ بهاره “ صداش خیلی معصوم بود خیلی کودکانه و کوچیک بهشون میخورد که 6 یا 7 سالشون بیشتر نباشه ولی خوب قد و قوارشون کوچیکتر نشون میداد ، ادامه دادم :“ کجا دارین میرین؟ “ سعید دیگه بهم نگاه نمیکرد ولی جواب داد :“ الان داریم میریم خونه حاضرشیم بریم دریا رو ببینیم “ با خودم فکر کردم اینا چجوری همه با هم میرن خونه اونم با مربیاشون؟ ولی خوب اون لحظه حرف زدن اونا مهمتر بود برای همین گفتم:“ دریا برا چی؟ میخواین برین شنا کنین؟ ...” هر چی به ذهنم اومد پرسیدم تا شاید از یکیش خوششون بیاد و جواب بدن... بعد بهاره با همون صدای معصومش گفت : “ مامانم وقتی بود میگفت کنار هر دریایی یه صدف بزرگ وجود داره که اگه اونو بذاری دمه گوشت میتونی صدای اونایی رو که دوسشون داری بشنوی “ این رو گفت و به سعید نگاه کرد ، سعید ادامه داد :“ من وخواهرم میخوایم اون صدف رو پیدا کنیم و یه بار دیگه صدای مامانمون رو بشنویم...” وای خدای من اون 2تا کوچولو ... صدای بهاره توی مغزم می پیچید که گفت «وقتی مامانم بود...» و سعید وقتی گفت:« یه باره دیگه صدای مامانمون رو بشنویم...» باورم نمیشد به اونها خیره شده بودم داشتن ریز ریز میخندیدن انگار دنیا و همه چیزای توش براشون انداره یه ارزن ارزش نداشت به حالشون غبطه میخوردم ... حرف مادرشون برام جالب غیر منطقی میومد اگه بهشون میگفتم که اشتباه میکنن حرف مادرشون رو نقض کرده بودم و اگه تائید میکردم ممکن بود صدایی شنیده نشه ... داشتم به همینا فکر میکردم که بهاره دوباره گفت : “ مامان هیچ وقت الکی چیزی نمیگه ، ما حتماً صداش رو دوباره میشنویم فقط باید اون صدف رو پیدا کنیم...” و دوباره سکوت برقرار شد .

اون اطراف یه پلاژ بیشتر نبود و اونا احتمالاً میرفتن اونجا ، منم نمیتونستم ازشون جدا بشم ولی خوب کاریش نمیشد کرد باید میرفتیم ولی بهشون گفتم :“ پس ما هم میریم آماده بشیم و میایم دریا پیش شماها ...” اون ها هم لبخند زدن و با سر تائید کردن ما هم سرعتمون رو زیاد تر کردیم و رفتیم ویلا . به مامان اینا گفتم شام رو ببریم کنار دریا بخوریم ، اونا هم استقبال کردن و جمع و جور کردیم راه افتادیم ، چیزی درباره سعید و بهاره بهشون نگفتیم و گذاشتیم تا خودشون ببینن .

رسیدیم کنار دریا ، ساحل خیلی خالی به نظر میرسید برای همین اون دسته پر از فسقلی رو راحت پیدا کردم و پیشنهاد کردم که بریم کنار اونا بشینیم شروع کردیم به پهن کردن وسایل که دیدم بابام نیست اینور و اونور نگاه کردم و دیدم که بابام داره با یه پلاستیک پر از بستنی میاد ، بابام رفت سراغ اون بچه ها و به همشون بستنی تعارف کرد و یه خورده سر به سرشون گذاشت و اومد نشست کنار ما ، گفتم :“بابا اینا از مهدکودک یا مدرسه نیومدنا...” و بابام گفت:“ خودم میدونم...” و نگذاشت که ادامه بدم و رفت اون طرف تا غذا رو آماده کنن ، دنبال سعید و بهاره گشتم و دیدم بـــــلـــــه در عین حالی که 2 تا بستنی دستشونه دارن ساحل رو زیر و رو میکنن و میگردن ، توی افکار خودم غرق شده بودم که متوجه شدم دارن میان طرفم ، تقریباً تاریک شده بود و پشت به نور میومدن برا همین خوب نمیدیدمشون ولی وقتی به چند قدمیم رسیدن دیدم مشتای کوچیکشون پر ازین صدفای کوچولو موچولوی ساحلیِ ... سعید گفت :“ نگاه کن! همشون اندازه همدیگن ، هیچکدوم بزرگتر از بقیه نیست” نگاه کردم و دیدم راست میگه فرق چندانی با هم نداشتن تا اومدم چیزی بگم بهاره دست برادرش رو گرفت و کشید و به بابام اشاره کرد اونا دویدن رفتن پیش بابام که اون طرف کنار آتیش بود. دستاشونو جلوی بابام باز کردن و صدف هارو ریختن توی دستای بابام ، بابام با دقت همرو وارسی کرد بعد یکی رو انتخاب کرد و بقیه رو ریخت روی شن ها و بلند شد و دست بچه هارو گرفت و رفت سمت دریایی که حالا بیشتر از همیشه سعی میکرد خودش رو به آدمای تو ساحل نزدیک کنه ، خوب اون صدف رو توی آب شست و بلند شد. دلم هُرررری ریخت ، با خودم گفتم یعنی بابام هم به اون داستان اعتقاد داره ؟ همه اون فکرا دوباره توی مغزم مرور میشدن ، بابام صدف رو چسبوند به گوشش بعد هم سعید و بهاره صورتشون رو به صورت بابام نزدیک کردن انگار همه منتظر بودن ببینن که آیا کسی گوشی رو بر میداره یا نه... انگار همین اتفاق هم افتاد چون بابام صدف رو داد به سعید و اونم شروع کرد به حرف زدن ... دیگه نتونستم تحمل کنم و دوباره همه چیز تار شد تا دوباره تحمل نکردن و رفتن تا بتونم ببینم که سعید داره حرف میزنه و بهاره هم دنبالش افتاده و نوبت گرفته تا صحبت کنه بابام هم پشتشون راه میرفت تا مواظبشون باشه بعد سعید صدف رو داد به خواهرش ، اونم شروع کرد به حرف زدن و راه رفتن و سعید هم با بیقراری دنبالش میکرد تا شاید بتونه دوباره چند کلمه دیگه حرف بزنه . یعنی اونا داشتن چی میگفتن؟ “ مامان جون خیلی دلمون برات تنگ شده ... خیلی دوست داریم ... “ نمیدونم ولی صحنه منقلب کننده ای بود (باز هم موقع تعریف کردن وقتی اینا رو گفتم "اون" تار شد و همون حالتی بهم دست داد که اون موقع داشتم...) خواهرم گفت :“ کاش اون موقع حرفای بهاره رو تائید کرده بودیم... همیشه دیر میفهمیم “ بعد به بابا اشاره کرد و ادامه داد : “ بابا که اصلاً اونجا نبود و اون حرفارو نشنید ولی صدای این فسقلیا رو شنید و باعث شد که به آرزشون برسن ... همیشه دیر میفهمیم...““ باهاش موافقم خیلی وقتا دیر میفهمیم و بعضی اوفات بهای سنگینی رو بابتش پرداخت میکنیم.

یه نگاهی به اون انداختم دیدم انگار منم برا اون تار شدم ولی انگار اون نمیخواست که من رو واضح تر ببینه ، خوشحال شدم که اونم با من یه حس داره (بیشتر مواقع همین طوره من و اون با هم یه احساس رو داریم منم فهمیدم که اینم یکی ازون موارد بود ) سرش رو بلند کرد و گفت :“ خوب! میدونی! وقتی قراره کاره درستی رو انجام بدی همه چیُ امکان پذیر بدون ، وقتی میتونی فقطِ فقط با یه اشاره سر یه غیر ممکن رو ممکن نشون بدی و دل یه نفر رو شاد کنی یا دل افسرده ای رو دوباره زنده کنی یا امید رو به یه نفر ببخشی یا ... اصلاً دریغ نکن . آدم خلق نشده تا امکان پذیزهای عالم رو ثابت کنه آدم رو آفریدن تا حداقل ممکن بودن یه غیرممکن رو تجربه و اثبات کنه “ راست میگفت، من اتفاقی رو دیده بودم که ظاهراً غیر ممکن به نظر میرسید. فکر کردم که شاهد اثبات یه غیرممکن بودن لذت بزرگی به حساب میاد که شاید هیچ وقت یه نفر توی زندگیش نتونه شاهدش باشه ولی من تصمیم گرفتم که خودم ممکن بودن غیرممکن هایی رو تجربه و اثبات کنم و این، یکی از بهترین لذت هاست...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9032


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها