X
تبلیغات
رایتل
من و اون
ماجراهای من و اون
آرشیو
پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1385
بهترین هدیه

بهترین هدیه

داریم با هم قدم میزنیم ولی اصلاً با هم حرف نمیزنیم جفتمون سرمون رو انداختیم پایین و زمین رو نگاه میکنیم اون مثل همیشه داره فکر میکنه منم دارم به موسیقی گوش میدم صدای مجتبی کبیری داره زمزمه میکنه : « چه خوبه روزای آخر اسفند روی هر لبی بشونیم دو سه تا غنچه لبخند دوباره بهار میاد و باز همون حرفِ همیشه اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه.... »

حس میکنم این حرفُ دلِ خودمِ که داره زمزمه میکنه واقعاً دلم میخواست این کارُ میکردم ولی....

اون گفت : « برنامت برای عید چیه؟» منم چون واقعاً میدونستم چیه گفتم: « خیلی عقبم میخوام فقط درس بخونم » اونم با یه حالتِ به هر حال گونه ای که حاکی از نارضایتیشه میگه : « همینه دیگه طیِ ترم که بیخیال باشی باید وقت استراحتت رو بذاری برا درس ، موقع درس خوندن استراحت میکنی موقع استراحت کردن ... »

دیدم حرف حقه چی بگم منم سکوت کردم.                                         

تو همین فکرا بودم که یه بچه کوچولوی 4 یا 5 ساله که یه کاپشن آبی پوشیده بود و یه روسری فیروزه ای سرش کرده بود توجهم رو جلب کرد چند متر جلوتر ایستاده بود و دسته مادرش رو گرفته بود. مادر و بچش کنار خیابون ایستاده بودن ،

دیگه بهشون رسیده بودیم داشتم به اون بچه نگاه میکردم چون خیلی ناز بود وقتی رسیدیم سرمُ بلند کردمُ دیدم اون خانوم که چادر مشکی سرش کرده بود و روشم گرفته بود با یک دستش دسته دختر کوچولوش رو گرفته و با دسته دیگش چند تا جوراب مردونه......... وااااااااای یه حسِ غریبی تو همه وجودم حرکت کرد انگار یه لرزشِ خفیفی رو تو تنم تجربه میکردم . دیدن این صحنه با این اوصاف خیلی برام زجر آور بود ، حالا دیگه دو ، سه متری ازشون دور شده بودیم که من ایستادم اونم با کمی تاخیر بعد از من ایستاد نمیتونستم اون تصویر و از ذهنم پاک کنم دستامُ کردم توی جیبام و هرچی پول بود در آوردم همشون 2700 تومن بود،

 200 تومنش رو برای برگشتن گذاشتم تو جیبم و بقیش رو گرفتم تو مشتم و برگشتم اصلاً حواسم به اون نبود که ایستاده بودُ داشت من رو نگاه میکرد .

نمیتونستم تو چشمای اون خانوم نگاه کنم برای همین رفتمُ جلوی اون دختر کوچولو زانو زدم تا هم قدش بشم ، واقعاً معصومانه نگاه میکرد تو دلم گفتم خدا برای پدر و مادرش نگهش داره. بهش گفتم : « اسمت چیه خانوم کوچولو؟ » بهم نگاه میکرد خودش نمیخندید ولی نگاهش ، صورتش جوری بود انگار که داره لبخند میزنه....

 جواب داد : « خودت اسمت چیه؟» جا خوردم چه بچه ای؟ گفتم : « علی » اونم با یه مکثی گفت : «منم نازنین ام  » واقعاً نازنین بود مظلومُ معصوم ، منم مثلِ همه آدم ها فیلم ها و کتاب ها گفتم : « چه اسمِ قشنگی » دیدم یه جوراب تو دستشه ..

بهش گفتم : « میخوام اون جوراب رو ازت بخرم بهم میدیش؟» یه نگاهی به اون دستش کردُ اون جوراب رو با خجالت بهم داد ، یه جوراب خاکستری بود ازش گرفتمُ گفتم : « همین رنگی میخواستم خیلی قشنگه » نگاهِ حاکی از رضایتش نشون میده که موفقیت بزرگی به دست آورده ، دستش رو میگیرمُ همه پول رو میذارم توی دستش و دستش رو مشت میکنمُ میگم : « دستت درد نکنه  اینم پولش » میدونم اون فسقلی بلد نیست بشمره تا ببینه بیشتر از ارزش یه جوراب بهش دادم ، دوباره بهش نگاه میکنم .... وااااااااای خدای من ایندفعه اون داره واقعاً میخنده ، خندش بدجوری به دلم میشینه بهش لبخند میزنم و بلند میشمُ میگم: « خداحافظ »

به طرف اون حرکت میکنم که داره به این اتفاق نگاه میکنه و تو دلم قسم میخورم که هیچ وقت از اون جوراب استفاده نکنم و یادگاری نگهش دارم .

اینقدر خوشحالم که داره گِریَم میگیره ، به خودم افتخار میکنم که تونستم غنچه لبخندی رو روی لب یه کوچولوی ناز و خونواده محترم و با آبروش بشونم .

به اون که میرسم دستش رو میزنه به شونم حرفی نمیزنه ولی با این حرکت نشون میده که : « دستت درد نکنه دمت... » دستش رو میندازه روی شونم و با هم به راهمون ادامه میدیم معلومِ  اونم به من افتخار میکنه . به خودم قول میدم که تا جایی که میتونم دیگران رو خوشحال کنم و این یکی از بهترین لذت هاست....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 8988


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها