X
تبلیغات
رایتل
من و اون
ماجراهای من و اون
آرشیو
جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1385
بهترین استاد

                          بهترین استاد           

میبینمش که روی یه نیمکت فلزی روبروی حوض نشسته و آرنجاش رو گذاشته روی زانوهاش و خم شده و دستهاش رو به هم گره کرده .

 

از کنار حوض که رد میشم قطره های ریز آب رو روی صورتم حس میکنم ، دارم همین طور بهش نزدیک میشم تا چند قدمیش که میرسم بدون اینکه حالتش رو تغییر بده سرش رو بلند میکنه و از همون پایین بهم نگاه میکنه ... حالا دیگه بهش رسیدم ، لبخند میزنم و سلام میکنم اونم صاف میشینه و دستش رو دراز میکنه و سلام میکنه دستش رو که میگیرم دستش یخ کرده جوری که سرما از دستش تو همة بدنم میره منم دستش رو بیشتر نگه میدارم تا بیشتر گرمش کنم اون با سر اشاره میکنه که بشینم منم میرمُ کنارش میشینم ، دوتاییمون داریم به حوضُ فواره هاش نگاه میکنیم نگاهامون کاملاً موازیند و من جز هاله ای از اون رو نمیبینم .

 

با دیدن این آسمون و حس کردن قطره ها و شنیدن صدای آب بدجوری غصم میشه ... بهش میگم : « دلم گرفته...» اون میگه : « داری به کجا نگاه میکنی؟ » انتظار داشتم بپرسه "چرا ؟" ولی اون مثله همه نیست مثله همه هم نمیپرسه منم از سوالش استفاده میکنم و درد دلم رو شروع میکنم میگم : « دارم سعی میکنم به دورترین جایی که میتونم نگاه کنم نگاه میکنم به آخر آسمون اونجایی که یکی هست که که مستقیم داره به من نگاه میکنه به اونجایی که مهربون ترین واقعیت خلقت وجود داره .

 

خدا جوری بهم نگاه میکنه که انگار فقط من رو می بینه و من میدونم نمیتونم جوری بهش نگاه کنم که فقط اونو دارم »

 

 اشک توی چشمام حلقه میزنه ... گلوم خیلی درد میگیره اصلاً دست خودم نیست ولی همشون دارن اتفاق می افتن بغض باهام لج کرده و نمیگذاره ادامه بدم ولی من میگم : « میدونی؟ اون خیلی بهم سخت میگیره مثل استادی که داره شاگردی رو برای کار خاصی تربیت میکنه معمولاً میگن خدا آدم هایی خیلی خوب رو خیلی آزمایش میکنه ولی من میدونم چقدر تا حالا بهش بدی کردم ولی اون هنوز من رو آزمایش میکنه و هر بار سخت تر از قبل خیلی اذیتم میکنه ولی این رو میدونم چیزی برام آماده کرده ، نمیدونم اون چیه ولی میدونم که ارزشش رو داره .... »

 

تا الان که میگفتم پلک نزده بودم  چشمام می سوزن… مجبور میشم ، مجبور میشم پلک بزنم و بار سنگینی از نگفته هام رو فقط توی دو قطره جا بدم و اونها رو به دست خاک بسپارم ... اون کنارم نشسته و داره همون جایی رو نگاه می کنه که من نگاه میکنم ، شروع میکنه که بگه ولی اونم مثل من بغض گلوش رو گرفته و نمی تونه . اونم پلک میزنه و خاک رو توی نگفتهاش با خودش شریک میکنه ... منم که میبینم اون نمیتونه حرفی بزنه خودم رو جمع و جور میکنم و میگم : « خسته شدم گرچه خیلی زوده برای خسته شدن ... »

 

رو به آسمون توی دلم میگم : « خدایا این دفعه چیکار کنم ؟ چرا هر دفعه سخترش میکنی؟ مگه فکر میکنی من کی ام؟ تو که همه چیز رو میدونی میخوای چی رو بهم ثابت کنی؟ »

 

اون سکوت طولانی بینمون رو میشکنه و میگه : « میخواد بهت ثابت کنه که هنوز اونی نیستی که اون دوست داره باشی ، خدا میدونه که تو عاشق یاد گرفتنی میخواد بهت درس بده تا لذت ببری در عین حال میخواد بهت صبر کردن و ثابت قدم بودن رو یاد و اصلاً چه افتخاری بالاتر از این که استاد آدم خدا باشه... »

 

میخوام بگم آخه .... ولی اون راست میگه ، هیچی نمیشه گفت .

 

اون حدس زده که من میخوام اعتراض کنم ، با تمام صورت بهم لبخند میزنه و میگه : « سعی کن خوب امتحان بدی » منم با این جملش واقعاً دلگرم میشم و به خودم قول میدم که خوب امتحان بدم و بهترین نمره رو بگیرم که این یکی از بهترین لذت هاست...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 8988


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها