X
تبلیغات
رایتل
من و اون
ماجراهای من و اون
آرشیو
جمعه 26 اسفند‌ماه سال 1384
از نگاه دیگران

                                                

                                      از نگاه دیگران

از دور می بینمش که ایستاده ، پشتش به من و من رو نمی بینه آروم بهش نزدیک میشم سعی میکنم متوجه حضوره من نشه چند قدم بیشتر نمونده تا بهش برسم و قافلگیرش کنم که …

اون بر میگرده و جوری نگاهم میکنه که دیدی مچت رو گرفتم ، باید حدس می زدم ، آخه وجود اون با من گره خورده و اون من رو احساس میکنه . خوب به هر حال بهش سلام میکنم و دستم رو دراز میکنم اونم میگه : « علیک سلام » و بهم لبخند میزنه لبخندش پر از آشناییِ منم با لبخنده اون لبخند میزنم و میگم : « خوبی؟ چه خبرا ؟ » اونم میگه : « خوبم ، خبرام که انگار دست شماست … شما چطوری؟ » یه جوری میگه که انتظار شنیدن خبرایی رو داره ، اتفاقاً منم حرفایی برای گفتن دارم .

من میگم : « ای بد نیستم ، خوب بله میخوام یه خورده با هم حرف بزنیم وقت که … » سرشُ تکون میده و نشون میده که وقت داره منم خوشحال میشم گرچه میدونم اون همیشه برای من وقت داره .

 راستش نمیدونم چجوری شروع کنم نمیدونم از کجا براش بگم ...

تعلل من باعث میشه اون بپرسه : « راستی از دانشگاه چه خبر؟ » منم میفهمم که بهتره ازین جا شروع کنم ، میگم : « خوبه اتفاقاً پنجشنبه با بچه ها رفته بودیم کوه ، جای بعضی ها خالی بود جای بعضی ها هم نه ، حیف که شما نمیتونستین بیاین ، گرچه شما همیشه با منی ولی جات خیلی خالی بود چون از بقیه اردوها بیشتر خوش گذشت ... » قیافش نشون میده که مشتاقه بدونه چه خبر بوده این باعث میشه منم با هیجان بیشتری تعریف کنم و اون رو توی خوشحالیم سهیم کنم ، ادامه میدم : « خیلی جالب بود رفتنش ، برگشتنش و مخصوصاً آخرش ، بهترین مزیتش این بود که با آدمای جدیدی آشنا شدم ، آدمای پاک و ساده ای که شاید بعدها بتونم خیلی چیزا ازشون یاد بگیرم آدمایی که پر از انرژین آدمایی که خیلی راحت میخندن ... » نمیدونم چقدر تونستم با لحنم بهش بفهمونم که چقدر خوشحالم و چقدر تونستم هیجانم رو منتقل کنم ولی از نفس نسباتاً عمیقی که بعد از تموم شدن حرفام میکشه میفهمم که موفق بودم .

میگم : « اون ها جوره دیگه ای به زندگی نگاه میکنن و من واقعاً دوست دارم بدونم اونها چجوری میبینن ... می خواستم ازشون بپرسم ولی ترسیدم ، ترسیدم سوالم رو خوب متوجه نشن تازه چجوری میتونستم بهشون اعتماد کنم و یه همچین سوالی رو ازشون بپرسم من هنوز نمیدونستم اونها راز دارن نمیدونستم چقدر ممکنه جواب دادن براشون اهمیت داشته باشه و چیزای دیگه ، پرسیدنش سخت بود قبول کن »

لب پایینش رو میده بالا و میگه : « درست میگی  پرسیدنش سخته ولی حالا واقعاً برا چی دوست داری بدونی اونها چجوری دنیا رو میبینن؟ »

سوال هوشمندانه ای میپرسه نمیتونم در مقابل جواب الکی بدم یا جواب ندم یا....با خودم فکر میکنم و میخوام شروع کنم سعی میکنم جوابم منطقی باشه جواب رو پیدا میکنم ولی قبل از اینکه بخوام بگم اون میگه: « بذار من حدس بزنم ،

 به نظر من آدم هر وقت خواست با یکی رابطه خوبی برقرار کنه باید ببینه اون چجوری به دنیا نگاه میکنه اگه فهمید ، خیلی راحت میتونه مثل اون باشه و طوری باهاش ارتباط بر قرار کنه که انگار خودش داره با خودش با خودش ارتباط برقرار میکنه اون وقته که به دنیای درون اون راه پیدا میکنه و هر چقدر بیشتر دنیای اونو کشف کنه راحت تر میتونه جزیی از اون باشه »

طوری میخنده که حس غریبی رو القاء کنه  انگار تونسته باشه من رو تسخیر کنه و میگه : « درست حدس زدم؟ » من جا خوردم این فراتر از یه حدس بوده اون دقیقاً چیزایی رو گفت که من میخواستم بگم ، و من میفهمم که اون مثل من به زندگی نگاه میکنه ، فهمیدم اون چقدر دنیای من رو کشف کرده و چه راحت تونسته جزئی از من بشه .

چشمام رو از همیشه کمی بازتر میکنم  و لبخند میزنم و میگم : « تو واقعاً درست گفتی و همونی رو گفتی که من میخواستم بگم و این برای اینه که تو به حرفات عمل کردی ...» خندش بیشتر میشه و صداشم بلندتر میشه و بهم چشمک میزنه . منم از خندیدن اون و این اتفاق خندم میگیره ، و  به خودم قول میدم که راه کشف کردنش رو پیدا کنم و کشف کردن یکی از بزرگترین لذت هاست....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9032


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها