X
تبلیغات
نماشا
رایتل
من و اون
ماجراهای من و اون
آرشیو
جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1385
حس اولین نگاه
دیگه چیزی نمونده بود که برسم به لباس های سفیدم نگاه کردم بعضی جاهاشون کثیف و سیاه شده بود مثل اینکه خوب بلد نیستم لباس سفید نگه دارم ولی بعد به ذهنم میرسه که انگار هر سیاهی یاد آور یه اشتباه که بعد از اومدنم مرتکب شدم و مثل یه لکه سیاه روی روحم جا مونده وای چقدر زود روحم داره از ریخت می افته...

می رسم سر قرارمون ، بر میگردم و اطراف رو نگاه میکنم ، آره اونم داره می آد خیلی با من فاصله نداره ، وقتی سرش رو بلند می کنه و من رو می بینه لبخند می زنه و سرعتش رو بیشتر میکنه وقتی به هم می رسیم تمام دلتنگیم توی یه لحظه محو میشه سلام و احوالپرسی و روبوسی ... .

گفت : « خوبی حاجی ؟ زیارت قبول... رسیدن بخیر...خوب بود؟ خوش گذشت؟ » منم از اینکه این همه رو با هم گفت احساس کردم اونم دلش برای من تنگ شده ، خندم گرفت و گفتم : « ممنون... خوب بود ، به خوشی شما ... ان شاءا..ّ. قسمت خودت بشه... »

بعد گفت : « ان شاء ا..ّ. قسمت بشه با هم بریم... خوب ، من رو یادت بود؟ برام دعا کردی؟ » لحنش پر از آرامش بود انگار مطمئن که یه روزی با هم می ریم... واقعاً اون لحظه آرزو کردم که یه روزی با هم بریم و بعد گفتم :« یه چی میگی ها ، مگه میشه فراموشت کنم ، یادت بودم و خیلی هم دعات کردم ، تو به گردنم خیلی حق داری محال که یادت نبوده باشم... »

گفت :« مرسی ... منم اینجا خیلی دعا کردم که که سالم بری و سالم هم برگردی... » با این جمله در واقع بهم گفت که منم یادت بودم و فراموشت نکردم... می دونستم این کار رو می کنه و می دونستم که این رو میگه با این وجود بازم خجالت کشیدم ، سرم رو تقریباً انداختم پایین و گفتم: « مرسی.. منم اونجا آرزو کردم همیشه سالم و سلامت باشی...» اون دیگه هیچی نگفت و بهم نگاه کرد منم چند لحظه فقط بهش نگاه کردم و بعدش گفتم: « خوب چه خبر من نبودم ؟ از بچه ها چه خبر؟...» گفت : « خبر که چه عرض کنم! بلاگ من و کامنت هاش رو که خوندی؟ » اوه اوه اوه یادم اومد چی رو می خواد بگه ، گفتم : « آره... » ادامه داد : « الان وقتش نیست ولش کن بعد از اینکه من سوال مهمم رو پرسیدم حتماً با هم صحبت میکنیم... » به خودم گفتم خدا به خیر بگذرونه و با سر تائید کردم که باشه... و گفتم : « بپرس فقط سخت نباشه... »

گفت : « نه ، فکر نمیکنم ، بیا اینجا بشینیم لطفاً... » رفتیم و روی یه نیمکت سنگی نشستیم و اون ادامه داد : « علی... لحظه اولی که کعبه رو دیدی چه حسی بهت دست داد؟ » یه لحظه یه موجی توی بدنم حرکت کرد و تموم شد یاد اون لحظه ، یاد سکوتش ، یاد عظمتش ، یاد گریش ، یاد سجده شکرش و یاد سه تا آرزوم افتادم... هنوزم حس عجیبی بود...

این سوال رو قبلاً خیلی ها ازم پرسیده بودن برا همین قافل گیر کننده نبود ولی مثل قبل نا امید کننده بود چون نتونسته بودم بهش جواب بدم و هر دفعه هیچی نتونسته بودم بگم...

گفتم : « آخه اون حس تعریف کردنی نیست ، نمی شه توصیفش کرد ، نمی شه گفت حس قشنگیه ، حس خوبیه، حس سبکیه ، حس عظمت یا حقارته ، حس امید یا ناامیدیه ، حس خوشبختی یا بد بختیه ، حس شرمندگی یا ...

میدونم یا همه این هاست یا هیچ کدومشون ، فقط یه چیز می شه گفت اونم اینه که امیدوارم خودت تجربه کنی چون لذت بخشه و میدونم که تا حالا کسی که ندیده مثلش رو هم تجربه هم نکرده و تا نبینه تجربه نمی کنه.. اون حس رو برای اون لحظه آفریدن و نه برای هیچ لحظه دیگه ای شاید باید اسمش رو گذاشت " حس اولین نگاه " همین ... »

چشماش داشتن برق میزدن ، اصلاً پلک نمیزد و ذل زده بود به من ، منم حس ناتوانی بهم دست داده بود چون فکر میکردم نتونستم دقیقاً بهش منتقل کنم که البته فکرم نمیکنم اصلاً می شد منتقل کرد ولی خوب چه می شد کرد...

لبخند زدم و با اشتیاق گفتم : « اونجا توی مکه یه چیزی درباره اولین نگاه به کعبه نوشتم ، میخوای برات بخونم؟ »

گفت : « واقعاً خوشحال میشم.. » چشماش رو بازتر کرد و سرش رو تکون داد که بدو منتظرم...

منم چهار تا برگه رو از توی کولم در آوردم و گفتم : « میدونم که حق مطلب رو ادا نمی کنه و بازم اون حس رو شاید منتقل نکنه ولی خوب این صرفاً زائیده ذوق و سلیقه و منطق و تخیل منه... آماده ای ؟ »

بعد شروع کردم : « سرم پایین است و به آرامی حرکت می کنم ، الله اکبر هر لحظه در گوشم صدا می کند ، سرم پایین است و اجازه ندارم به رو به رو نگاه کنم ، صدای لا اله الا الله هر لحظه بلندتر می شود ، دمپایی های سفید را روی یک جا کفشی میگذارم و کمی جلوتر از پله ها پایین میروم ، کاملاً حس میکنم که دیگر چیزی نمانده... به محض اینکه دوباره شروع می کنم تا از پله پایین بروم وارد محوطه بازی می شوم ، وارد هوای آزاد ، پله ها تمام می شود و می ایستم ... مسئول کاروان می گوید :« حالا سرت را بلند کن... » سرم را بلند می کنم ...

بیابانی را می بینم ، بیابانی بی آب و علف و لم یزرع ... هوا گرم است و خورشید مایل می تابد ، رو به رویم یک زن و مرد که قدهای بسیار بلند و چهره هایی نورانی دارند با فاصله حدود 20 – 30 متر دست هایشان را رو به آسمان گرفته اند و دور یک چهار دیواری کوتاه می چرخند. صدایشان و زبانشان را نمی فهمم ولی حدس میزنم دارند الله اکبر و لا اله الا الله می گویند ، صحنه ای بسیار عجیب است ، بیابانی خشک و بی انتها ، یک زن و یک مرد و یک چهار دیواری کوتاه... سرم را پایین می اندازم و اندکی تأمل می کنم ... وقتی دوباره سرم را بلند می کنم باز هم بیابان است ، بیابانی خشک و لم یزرع با هوایی بسیار گرم ، این بار کوه هایی را در اطراف می بینم رو به رویم حدود 20 – 30 متر جلوتر 2 مرد یکی جوان و دیگری مسن در حال کار کردن اند ، با زحمت بسیار سنگ می آورند و همان چهار دیواری را بلند تر می کنند ، سنگ روی سنگ... ، زمان سریع تر می گذرد و کارشان تمام می شود ، با تمام شدن دست به آسمان بلند می کنند و چرخیدن را شروع میکنند ، 7 دور تمام و بعد پیرمرد بر تخته سنگی می ایستد و شروع می کند ... باز هم نمی فهمم چه می گوید ولی شاید او هم الله اکبر و لا اله الا الله می گوید... سرم را پایین می اندازم و اندکی درنگ می کنم ... وقتی دوباره سرم را بلند می کنم همان بیابان را از کوه های اطرافش می شناسم با این تفاوت که در اطراف چادرهای سیاهی در دور و خانه های خشتی و گلی در نزدیکی دیده می شود ، همان چهار دیواری آنجاست و عده ای آن طرف تر مشغول صحبت و گفت و گو هستند ، یک لحظه فردی که چهره ای زیبا دارد بلند می شود و عبایش را روی زمین پهن می کند بعد سنگ سیاهی را در میان آن می گذارد و سپس 4 نفر ، 4 گوشه عبا را می گیرند و به طرف یک کنج چهار دیواری حرکت می کنند بعد آن شخص سنگ را بر می دارد و در کنج قرار می دهد آنگاه دست به آسمان برمی دارد و من می فهمم که میگوید الله اکبر ، لا اله الا الله ... پلک میزنم و خودم را در مسجدی بسیار عظیم و با شکوه می بینم ، رو به رویم حدود 20 – 30 متر جلوتر همان چهار دیواریست ، بزرگ تر شده ، بلند تر شده ، با پارچه سیاهی که با خط طلایی روی آن آیاتی را نوشته اند پوشانده شده... اشک در چشمانم حلقه میزند و همه چیز را تار می کند ...

به طرفش حرکت می کنم احساس عجیبی دارم ، حس می کنم اینقدر کوچک و صمیمی است که می توانم در آغوش بگیرمش ، لحظه ای بعد خود را کنارش می بینم از پرده سیاه بوی بسیار دلنشینی می طراود ، هیچ وقت این بو را نشنیده ام هیچ وقت ... حالا کنار همان سنگ سیاهی هستم که آن مرد در آن گوشه گذاشت ، دستم را دراز می کنم و آن را لمس می کنم ناگهان همه چیز محو میشود ، همه چیز حتی چهار دیواری ...

خودم را در میان انبوهی از فرشتگان الهی می بینم که مرا طواف می کنند و وقتی به من می رسند دست راستشان را بلند می کنند و الله اکبر و لا اله الا الله می گویند ... فکر میکنم اینجا همان بیت معمور است که می گویند پس چرا هیچ چیز اینجا نیست ؟ چرا این ها مرا طواف می کنند؟ مثل جرقه ای در ذهنم می زند که آنها هم فهمیده اند که من جز این پوست و گوشت و استخوانم ، آنها هم فهمیده اند که من جز خاکم ، آنها فهمیده اند که من جز همه این ها چیز دیگری دارم ، آنها هم فهمیده اند که من تکه ای از خداوندم... آنها روحم را طواف می کنند...

پس اینجا بیت معمور است ، حالا می فهمم که خلیفه الله یعنی چه ... چه حس زیبایی ، چه حس غروری ، چه حس ... صحنه ای باور نکردنی است ، این جا همه چیز سفید است همه چیز ، اینجا همه چیز روشن و پر نور است ، اینجا همه چیز چشم را خیره می کند... بازهم یک جرقه در ذهنم می زند ، پس ما هم پایین سنگ و فلز و خاک را طواف نمی کنیم... کعبه هم روح دارد ، کعبه هم تکه ای از خداوند روی زمین است... چه استوار و خاموش ایستاده و ما را نظاره می کند ، گناه کارانی را که طلب بخشش می کنند ، افرادی که طلب آمرزش می کنند و ...

در این افکار غرق می شدم که باز هم همه چیز محو شد . احساس سبکی می کردم ، احساس می کردم هر لحظه از درون گرم تر می شوم احساس اشتیاق داشتم ، روحم کشیده می شد و من بالا و بالاتر می رفتم...

ایستادم و دیدم که هیچ چیز نیست ، هیچ چیز ِ هیچ چیز ... ( تا حالا هیچ تصوری از هیچ چیز نداشتم اما حالا میدانم هیچ چیز یعنی... ) ایستاده بودم ولی روحم داشت کشیده می شد داشت جذب همان هیچ چیز می شد داشتم از شوق می سوختم ... صدایی در گوشم زمزمه می شد... « اینجا عرش خداوند است اینجا آسمان هفتم است اینجا جایی بالای کعبه در زمین و بالای بیت معمور در آسمان است ، اینجا عرش خداوند است ، خداوند را به بزرگی و وحدانیتش یاد کن... » دیگر صدای خودم را نمی شنیدم ولی داشتم با تمام وجود می گفتم : « الله اکبر ، لا اله الا الله... » »

متن که تموم شد همون طور که من اشک ِ توی چشمم و بغض ِ توی گلوم اجازه نمی داد چیزی بگم اونم مثل من نمی تونست چیزی بگه ... دستش رو گرفتم و یکم فشار دادم اونم به نشانه تائید بیشتر فشار داد... اطراف که در سکوت محض فرو رفته بود هر چند لحظه یه بار تار می شد و بعد دوباره واضح می شد... و ما همون جا نشسته بودیم و چیزی نمی گفتیم... با خودم فکر کردم چه لذتی بالاتر از درک حقیقت وجودی و جایگاه انسان ، اصلاً چه لذتی بالاتر از درک حقیقت وجودی هر چیز و چه لذتی بالاتر از رسیدن به خدا... هیچ چیز ، هیچ چیز ، هیچ چیز...

یکشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1385
تولد و ...
جشن کوچیکم تموم شده بود و همه داشتن میرفتن و یکی یکی خداحافظی میکردن و تنهام میگذاشتن ( البته برای یه مدت کوتاه) و آرزو میکردن که 120 سال دیگه دوباره این اتفاق بیافته میدونستم که 120 سال دیگه یا هر چند سال دیگه اونها برای همیشه من و تنها میگذارند دوستایی که جزء با ارزش ترین چیزاسن که من دارم ، هم خوشحال بودم هم ناراحت ناراحت از اینکه دوستام میرفتم و خوشحال از اینکه یه شب به یاد موندنی رو برای من ساختن و شاید تونستم در حد یه لبخند خوشحالشون کنم . همه میرفتن و فکر میکردن که تموم شده در صورتی که من هنوز منتظر بودم ...

از رفتن همه بیشتر از 10 دقیقه نگذشته بود که اون اومد (میدونستم که زیاد نمیمونه) دیدمش و بهم لبخند زد یه لبخند کامل و اومد بالا... با هم دست دادیم و بهم گفت:«مبارکه، مهمونات رفتن؟» با سر تائید کردم و چیزی نگفتم ، گفت:« خسته نباشی!» منم گفتم :« مرسی و ممنون که اومدی» گفت:« خواهش میکنم ، وظیفم بود.» منم خندیدم و راهنماییش کردم که بشینه کناره یه میزی که کناره میزه مخصوص خودمون بود وقتی داشت میشست گفت : « امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه...» ، گفتم : « منم امیدوارم همینطور بوده باشه...» یه حسی داشتم ، انگار شب من و اون داشت شروع میشد...

گفت :« خوب! خوش گذشت؟ » جواب دادم :« بـــــلــــه، عالی بود. برای من باور نکردنی بود در عین حال باید به بچه ها خوش گذشته باشه نه من ولی خوب یه چند وقتی بود که توی قسمت خاطره های خوشم چیزه خاصی ننوشته بودم بازم امیدوارم برا اونها هم همینطور بوده باشه...»

خندید و گفت :« حالا کادو چی گرفتی؟ » دست خودم نبود و با هیجان گفتم : « باورت نمیشه ! واقعاً خجالتم دادن نمیدونستم چجوری ازشون تشکر کنم . میدونی واقعاً بعضی وقتا کلماتم نمیتونن هیچ کمکی برای بیان کامل احساست بهت بکنن میتونی بگی "واقعاً ممنونم ، شرمندم کردین و ..." ولی این اوج احساس تو رو تو اون لحظه بیان نمیکنه...» با سر چند بار تائید کرد و گفت : « برای خودم اتفاق افتاده ، میدونم چی میگی...»

شروع کرد به وول خوردن و یکم خم شد تا در کیفش رو باز کنه و زیر لب گفت : « خوب حالا کادوی من ...» مغزم داشت همه جا میرفت ، یعنی اون چی میتونست برام گرفته باشه ، مثل بقیه از اون هم انتظار نداشتم و ...

چند ثانیه بیشتر طول نکشید ، سرش رو بلند کرد انگار پیداش کرده بود ولی درش نیورد بعد بهم گفت :« خـــوب هدیه من!» من نمیتونستم چیزی بگم فقط منتظر موندم تا اون ادامه داد :« کادوی من هنوز نرسیده یعنی آماده نیست...» با خودم گفتم پس اون تو داشت دنبال چی می گشت ؟ فکر نمیکنم که چیزی نباشه، حتماً... اون دوباره ادامه داد :« خودتی که باید آمادش کنی خودتی که تصمیم میگیری کی آمادش کنی ، خودتی که تصمیم میگیری کجا آمادش کنی ...» تقریباً دیگه واقعاً عجیب به نظر میاومد چه هدیه ای که خودم باید برا خودم آمادش میکردم؟

دستش رو برد توی کیفش و یه جعبه تقریباً قرمز و دراز و باریک با یه روبان پاپیونی سبز رو آورد بیرون و گذاشت روی میز گفت :« بفرمائین ، قابلی نداره...» بازم به نظر عجیب رسید .. دستم رو دراز کردم و آوردمش جلو بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنم ... درش از بالا بلند میشد ، برش داشتم و دیدم توش پنبه است ازینایی که زیر اونچیزی میذلرن که میخوان بگذارن توی جعبه... بازم نگاه کردم یعنی یه جعبه خالی یه جعبه پر از .. مثل هدیه اون بچه کوچولو برا باباش؟!... نه نه نه واااااای اون جعبه خالی نبود لای پنبه ها یه دونه های کوچولی گذاشته بود یه دونه های کوچولویی شایدم اینقدر ها هم کوچولو نبودم و من از روی هیجان نتونسته بودم ببینمشون... دست بردم و یکیشون رو برداشتم و نگاه کردم.

گفت:« حدس میزنی چی باشه ؟ » گفتم :« لابد یه چیزی مثل لوبیای سحر آمیز .. نه؟ » زد زیره خنده گفت :« ای.. سحر آمیز هست ولی لوبیا نیست... این ها بذرهای گل رُز اند...» حالتش سریع تغییر کرد و ادامه داد :« بذر گل رز ، به چند دلیل به نظرم خیلی بهتر از خود رز اومد البته برای هدیه تولد. راستش مدتی به این فکر میکنم که بهترین هدیه ای که میتونم بهت بدم که بعد از آخرین لحظه بودنت اینجا ، منظورم این عالم ، به دردت بخوره و اون موقع زنده بشه چیه؟ ( این رو که گفت حس کردم تمام بدنم ریز لرزید حسی که یاد مرگ با خودش میاره...) ... چیه که چند روزیم که شده کنارت بمونه حتی یه لحظه هم ترکت نکنه؟ چیه که اون موقع که همه باهات خدافظی میکنن و میرن و حتی صدات رو نمیشنون تازه شروع میکنه بهت نزدیک میشه و یه مدت از تنهاییت کم میکنه ؟ و چیه که من رو برات اون موقعی که باید جاودانه میکنه؟ هیچی به نظرم بهتر از بذر های گل رز نیومد هیچ چیزی به نظرم نمیتونست همه این کارا رو انجام بده بجز ... » با خودم گفتم فقط کافیه توی دستم باشن اون موقع است که میتونم بگم روی اون ها خاک میریزن نه روی چیزی که خودش از خاک... بغض همه وجودم رو گرفته بود ، هیچی نمیتونستم بگم ، اون واقعاً ...

یه مکثی کرد و ادامه داد : « ولی خوب اون ها فقط برای اونجا آفریده نشدن میتونی توی هر لحظه ای از زندگیت یکی یا چند تاشون رو سبز کنی و توی بزرگ شدنشون توی سختی بیرون اومدنشون ، تو لحظه شیرین غنچه دادنشون و اتفاق قشنگ شکفتنشون شریک بشی و میتونی کنارشون بشینی تا از کنارت برن ، توی این مدت زیباییشون و بوشون همش برات یاد آور خاطرات میشه و همش من رو بیادت میندازه ...»

تبر شکوندن اون بغض چیزی جز یه قطره اشک نبود ، اشکی که هر لحظه منتظر رفتنش بودم ولی انگار اشکه هم مثل من داشت به حرفای اون گوش میکرد و لذت میبرد تا بالاخره با تموم شدن حرفای اون ، اشکه هم ...

اون دونه رو برگردوندم سر جاش و در جعبه رو بستم ، یاده حرف خودم افتادم که "واقعاً بعضی وقتا کلماتم..." و فقط گفتم : « واقعاً ممنونم ، شرمندم کردی... » ولی این همه احساسم نبود تصمیم گرفتم هیچ وقت هدف بذرهای گل رز رو فراموش نکنم و موقع مناسب رو برای سبز کردنشون کشف کنم ، به لذت بخش بودن در اومدن اونها فکر کردم و... و این یکی از بهترین لذت هاست...

شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1385
غیر ممکن ها
گفت : “ خوب سفر چطور بود؟ خوش گذشت؟ “ روبروش نشسته بودم و ذل زده بودم توی چشماش وقتی این سوال رو پرسید همه تصاویر توی ذهنم مرور شد ، با تمام جزئیات ، ناخودآگاه اشک توی چشمام حلقه زد ، دیگه چشماش رو نمیدیدم اون کاملاً تار شده بود ، اشکام دیگه تحملم رو نداشتن و باید میرفتن منم جلوشونو نگرفتم و ...، وقتی رفتن دوباره اون واضح شد ... حالا دیگه داشت با تعجب نگاهم میکرد ، گفتم : “ یکی از بهترین سفرهام بود ، جالبه که اصلاً دوست نداشتم برم ولی خوب هیچی بی حکمت نیست ، حالا واقعاً شکر میکنم. اتفاقی برام افتاد که مثل یه افسانه باور نکردنی و مثل یه رویا دور از دسترس و مثل ... “ تمام گلوم درد میکرد و صدام خش داشت و همه بخاطر بغضی بود که داشتم و هیچ کاریش نمیتونستم بکنم آخه اون اتفاق فقط یه اتفاق ساده نبود یه حادثه خالی نبود ...

گفت :” منتظرم که برام تعریف کنی...” منم با اشتیاق تمام شروع کردم به تعریف کردن :”” بعد از ظهر داشتم با خواهرم برمیگشتیم به طرف ویلامون توی راه یه دسته دختر و پسرای کوچولو رو دیدیم که داشتن کنار خیابون راه میرفتن البته 2 ، 3 تا خانومم اسکورتشون میکردن . 2تاشون توجهم رو جلب کردن ، یه دختر و پسر کوچولو و بامزه که دستای همدیگرو گرفته بودن و یه خورده عقب تر از جمع حرکت میکردن، خیلی آروم و خجالتی به نظر میرسیدن ، حدس زدم باید از مهدکودکی ، مدرسه ای چیزی اومده باشن.

اون 2 تا من و به طرف خودشون جذب میکردن منم تحمل نکردم و به خواهرم گفتم بریم ببینیم که این فسقلیا از کجا اومدن؟ (فکر میکنم میدونی که رابطه من با بچه های فینگیلی چجوریِ؟ ( لبخند زد و با سر تائید کرد

رفتیم طرفشون و شروع کردیم کنارشون راه رفتن ، متوجه حضورمون شدن و یه نگاهی ازون پایین بهمون انداختن ولی بعدش انگار هیچ اتفاقی نیفتاده به راهشون ادامه دادن ... بهشون نگاه کردم و گفتم :” اسمتون چیه کوچولوا ؟ “

پسره دوباره بهم نگاه کرد و گفت:” سعید” دیدم دختر کوچولوِ هیچی نگفت منم گفتم :” شما چی خانوم کوچولو؟ “ چند ثانیه به سکوت گذشت بعد گفت :“ بهاره “ صداش خیلی معصوم بود خیلی کودکانه و کوچیک بهشون میخورد که 6 یا 7 سالشون بیشتر نباشه ولی خوب قد و قوارشون کوچیکتر نشون میداد ، ادامه دادم :“ کجا دارین میرین؟ “ سعید دیگه بهم نگاه نمیکرد ولی جواب داد :“ الان داریم میریم خونه حاضرشیم بریم دریا رو ببینیم “ با خودم فکر کردم اینا چجوری همه با هم میرن خونه اونم با مربیاشون؟ ولی خوب اون لحظه حرف زدن اونا مهمتر بود برای همین گفتم:“ دریا برا چی؟ میخواین برین شنا کنین؟ ...” هر چی به ذهنم اومد پرسیدم تا شاید از یکیش خوششون بیاد و جواب بدن... بعد بهاره با همون صدای معصومش گفت : “ مامانم وقتی بود میگفت کنار هر دریایی یه صدف بزرگ وجود داره که اگه اونو بذاری دمه گوشت میتونی صدای اونایی رو که دوسشون داری بشنوی “ این رو گفت و به سعید نگاه کرد ، سعید ادامه داد :“ من وخواهرم میخوایم اون صدف رو پیدا کنیم و یه بار دیگه صدای مامانمون رو بشنویم...” وای خدای من اون 2تا کوچولو ... صدای بهاره توی مغزم می پیچید که گفت «وقتی مامانم بود...» و سعید وقتی گفت:« یه باره دیگه صدای مامانمون رو بشنویم...» باورم نمیشد به اونها خیره شده بودم داشتن ریز ریز میخندیدن انگار دنیا و همه چیزای توش براشون انداره یه ارزن ارزش نداشت به حالشون غبطه میخوردم ... حرف مادرشون برام جالب غیر منطقی میومد اگه بهشون میگفتم که اشتباه میکنن حرف مادرشون رو نقض کرده بودم و اگه تائید میکردم ممکن بود صدایی شنیده نشه ... داشتم به همینا فکر میکردم که بهاره دوباره گفت : “ مامان هیچ وقت الکی چیزی نمیگه ، ما حتماً صداش رو دوباره میشنویم فقط باید اون صدف رو پیدا کنیم...” و دوباره سکوت برقرار شد .

اون اطراف یه پلاژ بیشتر نبود و اونا احتمالاً میرفتن اونجا ، منم نمیتونستم ازشون جدا بشم ولی خوب کاریش نمیشد کرد باید میرفتیم ولی بهشون گفتم :“ پس ما هم میریم آماده بشیم و میایم دریا پیش شماها ...” اون ها هم لبخند زدن و با سر تائید کردن ما هم سرعتمون رو زیاد تر کردیم و رفتیم ویلا . به مامان اینا گفتم شام رو ببریم کنار دریا بخوریم ، اونا هم استقبال کردن و جمع و جور کردیم راه افتادیم ، چیزی درباره سعید و بهاره بهشون نگفتیم و گذاشتیم تا خودشون ببینن .

رسیدیم کنار دریا ، ساحل خیلی خالی به نظر میرسید برای همین اون دسته پر از فسقلی رو راحت پیدا کردم و پیشنهاد کردم که بریم کنار اونا بشینیم شروع کردیم به پهن کردن وسایل که دیدم بابام نیست اینور و اونور نگاه کردم و دیدم که بابام داره با یه پلاستیک پر از بستنی میاد ، بابام رفت سراغ اون بچه ها و به همشون بستنی تعارف کرد و یه خورده سر به سرشون گذاشت و اومد نشست کنار ما ، گفتم :“بابا اینا از مهدکودک یا مدرسه نیومدنا...” و بابام گفت:“ خودم میدونم...” و نگذاشت که ادامه بدم و رفت اون طرف تا غذا رو آماده کنن ، دنبال سعید و بهاره گشتم و دیدم بـــــلـــــه در عین حالی که 2 تا بستنی دستشونه دارن ساحل رو زیر و رو میکنن و میگردن ، توی افکار خودم غرق شده بودم که متوجه شدم دارن میان طرفم ، تقریباً تاریک شده بود و پشت به نور میومدن برا همین خوب نمیدیدمشون ولی وقتی به چند قدمیم رسیدن دیدم مشتای کوچیکشون پر ازین صدفای کوچولو موچولوی ساحلیِ ... سعید گفت :“ نگاه کن! همشون اندازه همدیگن ، هیچکدوم بزرگتر از بقیه نیست” نگاه کردم و دیدم راست میگه فرق چندانی با هم نداشتن تا اومدم چیزی بگم بهاره دست برادرش رو گرفت و کشید و به بابام اشاره کرد اونا دویدن رفتن پیش بابام که اون طرف کنار آتیش بود. دستاشونو جلوی بابام باز کردن و صدف هارو ریختن توی دستای بابام ، بابام با دقت همرو وارسی کرد بعد یکی رو انتخاب کرد و بقیه رو ریخت روی شن ها و بلند شد و دست بچه هارو گرفت و رفت سمت دریایی که حالا بیشتر از همیشه سعی میکرد خودش رو به آدمای تو ساحل نزدیک کنه ، خوب اون صدف رو توی آب شست و بلند شد. دلم هُرررری ریخت ، با خودم گفتم یعنی بابام هم به اون داستان اعتقاد داره ؟ همه اون فکرا دوباره توی مغزم مرور میشدن ، بابام صدف رو چسبوند به گوشش بعد هم سعید و بهاره صورتشون رو به صورت بابام نزدیک کردن انگار همه منتظر بودن ببینن که آیا کسی گوشی رو بر میداره یا نه... انگار همین اتفاق هم افتاد چون بابام صدف رو داد به سعید و اونم شروع کرد به حرف زدن ... دیگه نتونستم تحمل کنم و دوباره همه چیز تار شد تا دوباره تحمل نکردن و رفتن تا بتونم ببینم که سعید داره حرف میزنه و بهاره هم دنبالش افتاده و نوبت گرفته تا صحبت کنه بابام هم پشتشون راه میرفت تا مواظبشون باشه بعد سعید صدف رو داد به خواهرش ، اونم شروع کرد به حرف زدن و راه رفتن و سعید هم با بیقراری دنبالش میکرد تا شاید بتونه دوباره چند کلمه دیگه حرف بزنه . یعنی اونا داشتن چی میگفتن؟ “ مامان جون خیلی دلمون برات تنگ شده ... خیلی دوست داریم ... “ نمیدونم ولی صحنه منقلب کننده ای بود (باز هم موقع تعریف کردن وقتی اینا رو گفتم "اون" تار شد و همون حالتی بهم دست داد که اون موقع داشتم...) خواهرم گفت :“ کاش اون موقع حرفای بهاره رو تائید کرده بودیم... همیشه دیر میفهمیم “ بعد به بابا اشاره کرد و ادامه داد : “ بابا که اصلاً اونجا نبود و اون حرفارو نشنید ولی صدای این فسقلیا رو شنید و باعث شد که به آرزشون برسن ... همیشه دیر میفهمیم...““ باهاش موافقم خیلی وقتا دیر میفهمیم و بعضی اوفات بهای سنگینی رو بابتش پرداخت میکنیم.

یه نگاهی به اون انداختم دیدم انگار منم برا اون تار شدم ولی انگار اون نمیخواست که من رو واضح تر ببینه ، خوشحال شدم که اونم با من یه حس داره (بیشتر مواقع همین طوره من و اون با هم یه احساس رو داریم منم فهمیدم که اینم یکی ازون موارد بود ) سرش رو بلند کرد و گفت :“ خوب! میدونی! وقتی قراره کاره درستی رو انجام بدی همه چیُ امکان پذیر بدون ، وقتی میتونی فقطِ فقط با یه اشاره سر یه غیر ممکن رو ممکن نشون بدی و دل یه نفر رو شاد کنی یا دل افسرده ای رو دوباره زنده کنی یا امید رو به یه نفر ببخشی یا ... اصلاً دریغ نکن . آدم خلق نشده تا امکان پذیزهای عالم رو ثابت کنه آدم رو آفریدن تا حداقل ممکن بودن یه غیرممکن رو تجربه و اثبات کنه “ راست میگفت، من اتفاقی رو دیده بودم که ظاهراً غیر ممکن به نظر میرسید. فکر کردم که شاهد اثبات یه غیرممکن بودن لذت بزرگی به حساب میاد که شاید هیچ وقت یه نفر توی زندگیش نتونه شاهدش باشه ولی من تصمیم گرفتم که خودم ممکن بودن غیرممکن هایی رو تجربه و اثبات کنم و این، یکی از بهترین لذت هاست...


شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1385
استادای فسقلی
یه عصرخنک بود و با هم رفته بودیم پارک، یه پارک سبز و پر از گل درخت و شلوغ . رسیدیم سر یه چند راهی که با تابلوهای راهنما نشون میداد که هر راهی کجا میره. با خنده گفتم : " خوب؟ یک نمونه عملی از حوادث زندگی... کدوم وری بریم؟" در حالیکه تابلوها رو میخوند یه پوزخند زد و خیلی جدی گفت :"زندگی در انتخاب خلاصه میشه..." و راهش رو به طرف زمین بازی کودکان کج کرد و با سر اشاره کرد که ازین طرف، منم دنبالش راه افتادم ، خیلی محکم راه میرفت و به جلو نگاه میکرد انگار اونجا چیزی انتظارش رو میکشید ... یا دنبال چیزه خاصی بود و میرفت که پیداش کنه...

رسیدیم به زمین بازی ، کَفِش پر از سنگ ریزه بود و داخلشم پر از تاب و سرسره و الاکلنگ و ... و از همه اینها مهمتر پر از بچه های فسقلی و توپول موپول و شیطون... از فسقلی فسقلی گرفته تا ... .

من عاشق بچه های کوچولواَم ، از نگاه کردنشون خیلی خوشحال میشم و با دیدن بازی کردن و شیطونی کردنشون کلی انرژی میگیرم محو تماشای اون هیاهو شده بودم و مثل همیشه که به بچه های کوچولو نگاه میکنم ناخودآگاه و بی اختیار لبخند میزدم...

به اون نگاه کردم ، اون صورتش پر از توجه بود جوری به بازی کردنشون نگاه میکرد انگار که خودش بلد نبود تاب بازی کنه یا از سرسره بالا بره یا... انگار داشت یاد میگرفت... .

بهم لبخند زد و گفت : " به این کوچولو ها دقت کن!!... دیدی اینها چقدر شیطونی میکنن چقدر بالا و پایین میپرن چقدر این ور اون ور میدوان چقدر بازی میکنن ..." گفتم : " خوب بچن انرژیشون زیاده نمیدونن چیکارش کنن اینجوری صرفش میکنن."

گفت : " اتفاقاً !!! تا حالا هیچ فکر کردی این همه انرژی و از کجا میارن؟ اونها از من و تو هم کمتر غذا میخورن ، کمتر میخوابن ولی چند برابر من و تو انرژی صرف میکنن ... فکر میکنی چجوری این کار و میکنن ولی ما نمیتونیم...؟ "

با خودم فکر کردم که ما خسته میشیم نمیتونیم این همه ورجه وورجه کنیم حالا اینکه چرا؟ خوب چون ما هیچ وقت این همه انرژی نداریم اصلاً هیچ وقت اینقدر اینهمه انرژی اضافی نداشتیم که ببینیم که اصلاً میتونیم یا نه؟ در عین حال فکرم نمیکنم بتونیم به هر حال... سکوت من باعث شد که خودش ادامه بده و بگه : " میدونی!؟ اینا با انرژی سوزوندن انرژی میگیرن ..." یه سکوت معنی دار که باعث میشد یه حس تعجب از معنای متناقض این جمله به آدم دست بده حاکم شد و بعد اون ادامه داد : " این فینگیلی ها با شیطونی کردن با بازی کردن و در عین حالی که دارن انرژی جسمی میسوزونن دارن انرژی شادی به دست میارن و همین انرژی شادی براشون مثل یه سوخت میمونه . بچه ها با دادن انرژی خودشون یه انرژی دیگه میگیرن که براشون مفیده! بچه ها استادای استفاده از انرژی اند! اون ها خوب میدونن که چه کارهایی بهشون انرژی مثبت میده ، و همون کار رو میکنن و همون لحظه هم جواب میگیرن ! و انرژی به دست میارن ! اون ها با صرف کردن انرژی جسمانی انرژی هایی به دست میارن که باعث میشه بازم ادامه بدن " بعد خندید و گفت : " معلومه اینجوری نمیتونن یه جا بشینن ..."

به خودم گفتم تا اینجا غیر از این که اون درست میگه میشه فهمید که چرا ما ها مثل بچه ها نیستیم و اینکه اون میخواد الان چجوری ادامه بده... برا همین گفتم : " ولی ما ..." گفت : " آهان ما ها چی ؟ ..." ای بابا مثلاً من اومدم گوی و میدون بربایم که اون بازم تیز بازیش گرفت و نذاشت و خودش ادامه داد : " بعضی وقت ها پیش میاد که جایی هستی و یه نفر میاد که تو به هر دلیلی ازش خوشت نمیاد یا حس خوبی نسبت بهش نداری با این حال بلند میشی و سلام و علیک میکنی باهاش دست میدی ( به خودم گفتم البته اگه اسلام اجازه بده J ) و ... این همه انرژی صرف میکنی ولی خوب این ها رو به حساب احترام و ادب اجتماعی و ... میگذاری.

یا حتماً برات پیش اومده که کسی باهات حرف بزنه و تو دوست نداری بشنوی یا از طرف خوشت نمیاد یا از حرفاش یا اصلاً کار داری باید بری یا هر چیزه دیگه ای ، ولی میشینی و گوش میدی . بازم انرژی صرف میکنی و بازم به حساب اینکه زشته و طرف ناراحت میشه میگذاری .

ممکنه برات پیش اومده باشه که کسی بهت توهین کنه یا مسخرت کنه یا بهت زور بگه ولی تو فقط نگاهش کنی و هیچی بهش نگی و جوابش و ندی و بگذاری به حساب اینکه طرف نمیفهمه و در حد من نیست و ارزش جواب دادن نداره و ...

توی همه اینا نه تنها تو داری انرژی از دست میدی بلکه تو داری خودت رو پر از انرژی منفی میکنی و انرژی مثبتت رو میکشی..."

در عین حالی که دیدم داره درست میگه یه حالت حق به جانبی گرفتم و گفتم : " خوب راستش عین اینها و امثال اینا برام اتفاق افتاده و منم کما بیش همینجوریا بودم و به همین حسابا گذاشتم ولی خوب آخه چیکار میکردم ؟ مثلاً بلند نشم و سلام نکنم؟ یا کسی حرف میزد من خوشم نیومد پاشم برم ؟ یا کسی چیزی بهم گفت باهاش دهن به دهن بشم؟"

گفت : " نــــــــــه ! گفتم که بدونی ما چرا نمیتونیم مثل این کوچولوها باشیم چرا این همه خسته ایم چرا بعضی وقتا بدون هیچ دلیل واضحی ناراحتیم ... ما فقط انرژی صرف میکنیم و خسته و خسته تر میشیم و هیچ انرژی شادی و مفیدی نمیگیریم..."

گفتم : " آها... ولی خوب چه میشه کرد..." لحنش رو عوض کرد و گفت : " حالا بگو بدترین نوع انرژی از دست دادن چه جوریه؟ " گفتم : " والا... برا من اینه که در عین حالیکه خیلی دلم میخواد کاری برا کسی انجا بدم نتونم کاری براش انجام بدم یا کمکش کنم یا اینکه حرص بخورم از دست کارایی که بعضی ها انجام میدن یا حرفایی که میزنن و هیچ منطقی پشت هیچ کدومشون نیست ، البته غیر ازینا چیزای دیگه هم هست که ازم انرژی میگیره ..."

گفت : " بذار کلیتر و دسته بندی شده برات بگم، یه موقعی تو میخوای یه کاری بکنی و به هر دلیلی نمیتونی و حرص میخوری این ازت انرژی میگیره یا کاری رو انجام میدی و کلی براش انرژی میگذاری ولی آخرش نتیجه نمیگیری ... ولی فکر نمیکنم هیچی بدتر ازین باشه که کاری رو انجام بدی (یا مجبور باشی که انجام بدی) که اصلاً دوست نداری انجام بدی یا بدت میاد که انجامش بدی حتی اگه اون کار صورت خیلی قشنگی داشته باشه این دیگه بدترین نوع انرژی از دست دادن و گرفتن انرژی منفی و ... است نه؟ "

به خودم آخ که راست گفتی هیچی بدتر ازین نیست، چون خودم امتحان کردم قشنگ میفهمم که چه انرژی از آدم میگیره و چه حالی به آدم میده...

با حالت تائید و تاسف سرم رو تکون دادم و گفتم : " راس میگی این دیگه واقعاً آدم و اذیت میکنه ..." گفت : " ولی خوب بعضی وقتها واقعاً اجتناب ناپذیره..."

گفتم: " دقیقاً..."

گفت : " با این حال آدم هایی هستند که خیلی خوب بلدن که انرژیشون رو چجوری صرف کنن و با انجام دادن کارهایی که واقعاً دوست دارن انجام بدن انرژی میگیرن و همیشه سرحالن و همه اینجوری نیستن ، در عین حال بیشتر به این فسقلیا دقت کن هنوز خیلی چیزا هست که بخوایم ازشون یاد بگیریم" این رو گفت و لپ یه دختر کوچولویی که داشت از کنارش آروم میدوید رو کشید.

به خودم قول دادم که بیشتر به اطرافیام نگاه کنم و اونایی که بلدن از انرژیشون چجوری استفاده کنن رو پیدا کنم و به کارایی که میکنن دقت کنم و بیشتر به کارایی که خودمم دارم میکنم یا میخوام بکنم فکر کنم و علاقم رو نسبت بهشون بسنجم و تصمیم گرفتم انرژیم رو جوری صرف کنم که مثل بچه ها فقط انرژی شادی و مثبت برا خودم ذخیره کنم و این یکی از بهترین لذت هاست...

   1       2       3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 8859


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها